داشتیم زندگی مون را میکردیم. نه که غم نباشه، مشکل نباشه، ظلم و تبعیض هم نباشه. همه این ها بود و داشتیم زندگی مون را میکردیم. داشتیم یاد میگرفتیم که میشود درست کرد، آموخت، اصلاح کرد، خندید، امید داشت و برای تغییر تلاش کرد. داشتیم یاد میگرفتیم که ملتی هستیم هزار رنگ، و رنگ ها را برچسب نجسی و پاکی نزنیم. مذهبی ها و غیرمذهبی ها با هم برویم سفر و دوست باشیم و احترام بگذاریم و زندگی کنیم...
داشتیم زندگی مون را میکردیم. اگرم وضع خراب بود، اگرم زور بود بالاسرمون، اگرم اوضاع دانشگاه ها روز به روز خرابتر می شد، باز دلمون خوش بود که در همین خرابی فراگیر، میتوان کاری کرد، با تلاش میتوان چیزی را عوض کرد. میتوان
انتخاب کرد. میتوان امید داشت...
و آن اتفاق افتاد. بحث برد و باخت مسابقه ای مانند
انتخابات نیست. قصه این است که روزی رسید که دیدیم قرار نبود
انتخاب کنیم. دروغ گفته بودند بهمان. همه ی آن بدی ها و نقص ها و خرابی ها که همیشه بودند و در کنارشان امید و شور به تغییر و اصلاحشان، به ناگاه شدند سایه های همیشگی سرزمین مان. همان ها که میشد با رویای عوض شدنشان در آینده ای مبهم، به خنده ای جوانانه به هیچ انگاشتشان و تحمل کرد و رفت، حال شده بودن مختصات ثابت این خاک، این مردم، این زندگی...
شدیم فراری خیابان های ایرانی که از بچگی امیدهای آینده اش خوانده میشدیم. باتوم و گاز و گلوله ای را دیدیم که از بچگی، آدم بدهای شاه، به مردم خوب و مبارز ارزانی میکردند. خون هایی را دیدیم، کف همین خیابان ها، که در بچگی برایشان
به لاله ی در خون خفته میخواندیم. و ما، من، نه برانداز بودم، نه جاسوس، نه دشمن، و نه خیلی چیزهای دیگر. از بچگی، قرار بود امیدهای آینده ی این کشور باشیم...
ریخته اند خانه ی شهاب طباطبایی، شرکت کنندگان مراسم دعای کمیل را گرفته اند. دیگر عجیب نیست البته این جور کارها. همان طور که کلانتری ها از مدیران ساختمان ها تعهد میگرفت کسی بالای پشت بام ها الله اکبر نگوید. همان طور که با زبان روزه، روز قدس، گاز اشک آور خوردیم. برای من دیگر عجیب نیست. از همان اولین زخمی خون آلودی که روز 25 خرداد دیدم، یاد گرفتم که دیگر برایم عجیب نباشد چیزی در کشوری که از بچگی ها، امیدهای آینده اش خوانده میشدیم.
از این نوشته ی مغشوش هم میشود فهمید که حالم خوب نیست اصلا. فقط میخواستم بگویم، که ما، با همه ی آن امیدها و شورهای عجیب غریبی که داشتیم قبل از آن
اتفاق، با همه ی این عجایبی که رخ میدهند هر روز، باز هم داریم زندگی مان را میکنیم. هنوز هم داریم یاد میگیریم. هنوز هم، خودمان را امیدهای آینده این کشور میدانیم. و این زندگی کردن، تمام سلاحی است که داریم. یارای مقابله اش را ندارند دشمنان .
.