Sunday، June 21، 2009

where is my GOD

شب ها تلفن ها به کار می افتد. همه به هم زنگ میزنیم، که هستی امشب زنده هنوز؟ شماره های تلفن ثابت را رد و بدل میکنیم و...
کسی شماره ی ثابت خدا را داره؟

شنبه ی سیاه

نمیگذاشتند ثانیه ای توقف داشته باشیم. آروم با باتوم تهدید میکردن که برو آقا نایست. گفتم قرار دارم، بدتر نگاه کرد و صدایش را بلند کرد. 16 آذر را از بالا تا پایین و از پایین تا بالا یک دور رفتم که شاید آنجا پیدا کنم بچه ها را. بالا که رسیدم، یکی شون بود. داشت با بغض با پلیس دعوا میکرد که چرا این دونفری که الان گرفتند و تو ماشین نیرو انتظامی گذاشتند را پیاده کردند و بردند توی پیکان سفید بی نام و نشون و اصلا کی اند این صاحبان لباس شخصی پیکان و ... . مامور نیروی انتظامی جای پدرش بود، عرق شرم میریخت و بغضی داشت عجیب که دخترم، برو. فقط برو. دستش را گرفتم و کشاندمش بردم.
میگفت احسان، به خدا آروم آروم بودند. از تو ماشین پلیس درشون آوردن بردن تو پیکان. چیزی نداشتم بگم، دستش را محکمتر کشیدم...

این تازه شروع شنبه ی سیاه بود.

Thursday، March 12، 2009

شهر شلوغ

صحنه‌های آغازین آژانس شیشه‌ای را به یاد می اوری؟ خیابان‌های شلوغ دم عید و قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد ...

خیابان‌ها، پر از شلوغی دم عید است این روزها ...


Monday، March 9، 2009

خل جان!

قرار است بروند سفر. بندرعباس و قشم و گویا فصل تخم‌گذاری لاک‌پشت هاست در قشم و حتی دوچرخه هم قرار است ببرند همراهشان برای گشت و گذار و نمی‌دانم چه و چه واین‌ها، همه حاشیه‌ی آن چیزی هستند که می‌خواهم بگویم.

sms زده به یکی از دوست‌هایش که از هزینه‌ی تخمینی ناراضی بود: «می‌آیی سفر را؟». و جواب شنیده «نه». دوباره sms زده «من می‌توانم کمک مالی کنم‌ها! جدی میگم! می‌فهمی که جدی‌ام دیگه؟».
کلی خندیدم یواشکی. یکی نیست بهش بگوید آخر کمک مالی از کجا می‌خواهی جور کنی. شک ندارم که اگر جواب مثبت می‌شنید، دربه‌در قرض از این و آن می‌شد برای جور کردن این کمک مالی و حتما فراهم‌ش می‌کرد. و نمی‌دانید خودش چه‌طور در فقر دست و پا می‌زند. خیلی هم بهش بر می‌خورد این جور وقت‌ها اگر کسی جدی نگیردش و یا ملاحظه‌اش را کند. این‌ها هم، هنوز، حاشیه‌ی آن چیزی هستند که می‌خواهم بگویم.

چقدر این خل‌بازی‌هایش را دوست دارم. و اینکه چقدر حس خوبی بهم دست می‌دهد وقتی یک چشمه از این جور کارهایش را هر از چندی رو می‌کند. حسی شبیه آرامش، که فلانی هست! مهم نیست اوضاع چقدر خرابه، درست میشه آخرش. و چقدر دلم تنگش می‌شود، و نگران، وقتی که نیست. این، اصل حرفی بود که می‌خواستم بگویم.

نمی‌دانم واقعا مرتبط است یا من الکی مرتبط می‌بینمش اما، این ترانه‌ی فرهاد چقدر بهم می‌چسبد الان:

گرم و زنده، بر شن‌های تابستان، زندگی را بدرود خواهم گفت.
تا قاصد میلیونها لبخند، گردم،
تابستان مرا در بر خواهد گرفت
و در یا دلش را خواهد گشود.
زمان در من خواهد مرد
و من بر زمان
خواهم خفت...


Sunday، March 1، 2009

در ستایش کرگدن

جان لاک، خسته... تنها... درمانده... جان لاک، کرگدن.


Tuesday، February 24، 2009

فیلم این روزهایم...

D: It is written.

خودش، خوشی این روزهایم است و ترانه‌ی آخرش، موسیقی متن این روزهایم.

Thursday، February 19، 2009

زرشک!

نشسته‌ام سر شام. تلویزیون برنامه‌ای نشان می‌دهد، شامل صحنه‌های منتخب ورزشی. از قهرمانی سال ۷۲ رسول خادم در مسابقات جهانی کشتی تا مسابقات فوتبال مقدماتی جام‌جهانی ۹۴ و همین‌طور در محور زمان می‌آید جلو. صحنه‌هایی از بازی ایران و بحرین در مسابقات آسیایی ـ فکر کنم سال ۹۴ یا ۹۵ میلادی ـ را نشان می‌دهد که در آن بازی، با خطای خطرناک دروازه بان بحرین، دنده‌ی علی دایی می‌شکند و بعد از یک نیمه بازی کردن، بیهوش به بیمارستان می‌رود.
صحنه‌های مربوط به بازی و توضیحات گزارشگر قطع می‌شود، حاج‌آقایی روی صفحه‌ی تلویزیون ظاهر می‌شوند با عنوان «دبیر فدراسیون پهلوانی» و می‌گویند : «بله، این صحنه‌ای که دیدید، نمادی است از دلاوری جوانان رزمنده‌ی ما در دفاع مقدس!»


Thursday، February 12، 2009

البته ما که خندیدیم!

داری با رفیق دوازده ساله دولت نوردی می‌کنی ( دولت نوردی، یعنی گز کردن خیابان دولت، از این سر تا آن سر، شبانه، و با کلی حرف و احساس که بهانه‌اش باشند). این‌بار، این تو هستی که بیشتر حرف می‌زنی. از احساس دوست‌داشتنی‌ای می گویی که شاید هیچگاه محبوب، بویی ازش نبرد و از این جور قصه‌ها. انتظار حرفی نداری. همدمی‌ای شاید و یا نگاهی نشانه‌ی فهمیدن. رفیق دوازده ساله اما، همان عاشق رسوای چند ماه پیش، همان افسرده‌ی عزیز که برایش همدمی، همان ... و شما چه دانید که چه همان‌ها است این رفیق دوازده ساله و چه‌جور می‌سوزاند وقتی می گوید : «احسان، مدتها منتظر چننین روزی بودم.»
انگاری که بخواهد انتقام بگیرد عاشقی خودش را از من. هی هی...

پی‌نوشت : یک «مثلا» اول این نوشته بگذارید، برای ایمنی بیشتر.


Tuesday، January 27، 2009

قصه‌باز

رسما، یک قصه باز بالفطره‌ام. بدون قصه، نمی‌توانم زندگی کنم. این عشق به سینما و نمایش و موسیقی حتی، از عشق به قصه و ادبیات آمده است. زمان کودکی، بچه‌های فامیل، ساکن شهر دیگری بودند و بچه‌های کوچه، اکثرا ممنوع. تنها همدم آن سال‌ها، درخت توت حیاط کوچک‌مان بود که شک نداشتم در زیرخود، گنج بزرگی دفن کرده است و کتاب‌خانه‌ی اسرارآمیز پدر. سرگرمی بالا رفتن از قفسه‌هایی که تا سقف ادامه داشتند، آهسته آهسته جایش را به پیدا کردن عکس های رنگی کتاب‌های سنگین قفسه‌های بالایی می‌داد و بعد از چندی، خیال پردازی و درست کردن داستان در مورد عکس‌هایی که در کنار حروف نامفهموم دیده می‌شد، لذت ساخت قصه را، شناساند به من. چه بسیار خانم‌های با دامن چین‌دار، همسر مرد با کت و شلوار و سبیل تا بناگوش دراز ۲۰ صفحه‌ي بعد می‌شدند و با هم، شهر سوخته‌ی اول کتاب را می‌یافتند و گردنبند پشت جلد کتاب، با خواص سحرآمیزش، به دست اینان طلسمش شکسته می‌شد و آن پرنده ي افسانه‌ای ...

چیزی عوض نشده است بعد از این همه سال. همان کودک آن سالها، این سال‌ها، چه بسیار مردمان را می‌بیند و بعد این مرض قصه‌پرداری، در پس‌زمینه ي ذهن، شروع به کار می‌کند و چه ماجراها که رخ نمی‌دهند در این دنیای دیگر...

Monday، January 19، 2009

دوستان فیزیکی

اکثریت بالایی از دوستان فزیکی‌ام، علایق مشترک علمی داشتند. همه‌مون علاقه‌مند به فیزیک آماری و ماده نرم و بیوفبزیک و سیستم‌های پیچیده بودیم (هستیم). حتی یکی از دوستان هم که دارد از یرق تغییر رشته می‌دهد به فیزیک، از همین چیزها خوشش می‌آید. به قولی، نخاله‌ها، همدیگر را پیدا می کردیم. کلی هم حال می کردیم با این ماجرا. توی کوه و در و دشت و سفرهای دسته جمعی که می‌رفتیم، کلی ادبیات مخصوص به خودمان داشتیم و کلی بهانه‌ي گپ زدن و ... .
مشکل فقط این است که موقع اپلای کردن، همه یک سری دانشگاه مشخص و یک سری استاد مشخص را می‌پسندند! اما استاد مشخص، اون قدر پول ندارد که همه ي ما را بپسندد.