دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

16 آذر در صنعتی شریف

7:45 دقیقه ی صبح رسیدم دانشگاه. جلوی در بالا، دو نفر مامور گاردی ایستاده بودن که بعد فهمیدم جلوی درهای دیگر هم هستند و انگار آن موقع صبح، هر بیست متر یک نفرشان بوده است.

ساعت 10:15 از دانشکده رفتم طرف تعاونی تا نسکافه ای چیزی بخورم که صدای الله اکبر بچه ها آمد. جلوی چمن های ابن سینا نزدیک 50 نفری دانشجو بودند که شعار میدادند و منتظر جمع شدن بقیه بودند. جمعیت نزدیک 100 نفر که رسید شروع به حرکت به سمت ابن سینا کردند و جلوی پله ها ایستادند تا جمعیت بیشتر شود. بچه های بسیج هم میامدند مثلا با دوربین و موبایلهایشان عمس و فیلم میگرفتند. حدود 5 6 نفری بودند. اینور جمعیت سبز شروع به حرکت کرد به سمت درب اصلی خیابان آزادی. جلوی در که ایستادند جمعیت نزدیک 700 - 800 نفری شد. آنجا بودند و شعارهای مختلف میدادند. این برای حدود ساعت 11 بود. یک تعدادی از اساتید هم آمده بودند و کنار جمعیت ایستاده بودند و نظاره میکردند ماوقع را که جالب بود. بچه های بسیج هم میامدند وسط جمعیت و میرفتند. یکیشون که اسمش محمد امینه و بلوز سبزی هم پوشیده بود و برق میخونه و انگاری رییس بسیجه (فامیلیش فکر کنم آقامیری بود) مدام میاد کنار جمعیت و مدام با موبایلش صحبت میکرد. یکی از بچه های سبز رفته بود چسبیده بود بهش و ولش نمیکرد. میگفت میخوام باهات دوست باشم و اذیتش میکرد!!! بعدا فهمیدیم تلفن زدن هاش برای وارد کردن آدم بوده و فیلمبردار حرفه ای. همینطور خبر رسیده بود بعد نماز از توی مسجد تجمع آنها شروع میشود.

مردم سبز با جمعیت تعادلی 600 - 700 نفر همچنان جلوی در بودند و بادکنک هوا میکردند و شعار میدادند و ... . یه جماعتی هم رفتند بالای ساختمانی که عکس شریف واقفی اینا را دارد و باعث شدند فیلمبرداری که آن بالا بود فرار کند بیاید پایین. تجمع بسیج که شروع شد، جمعیتی حدود 70 الی 80 نفر بودند (در بهترین حالت 100 نفر) که سه تابوت نمادین هم داشتند و از مسجد آمدند و از کنار دفتر سهراب پور رفتند بالا. جمعیتشان حدود یک ششم جمعیت سبزها بود که به دانشجو بودن بعضی هاشون هم شک بود. فیلمبردار حرفه ای هم داشتند و معلوم بودند قرار است به عنوان نماینده های دانشجوهای شریف، به خورد مردم ساده دل مومن به صدا و سیما جمهوری اسلامی داده بشوند.

حدود ساعت 2 2:30 بود که بچه ها از طرف درب اصلی به سمت شمال دانشگاه حرکت کردند. شمال ابن سینا که رسیدیم، مردم از توی کلاس ها برامون وی نشان میدادند و ما هم ازشون حمایت میخواستم. بعد وارد ابن سینا شدیمآنجا جمعیت شروع کردند به شعار علیه بسیج دادن. در نیم طبقه هم جماعت پر بود که نشان میداد کلاسها را تعطیل کرده اند بچه ها. یک جا بچه ها درمورد رهبری شعار دادند، بسیجی ها غیرتی شدند و از توی دفتر بسیج حدود 15 نفرشان ریختند بیرون و شروع به فحاشی و شعار علیه موسوی و خاتمی کردند. مردم سبز هم از این غیرتی شدند یک جنگ شعاری هیجانی شدید بین دو طرف شکل گرفت که فیلمهای زیادی از این ماجرا گرفته شد. به جز آن ماکزیمم بیست نفر بسیجی همه ی ابن سینا و طبقه ی بالایش، دانشجوهای سبز بودند که در فیلمهایی که انشالله مردم آپلود میکنند این نسبت جمعیتی مشهود است. بعد از تمام شدن آن جنگ شعاری، مردم آمدند بیرون ابن سینا و بعد از مدتی شعار دادن، پراکنده شدند. اینجا میشه حدود ساعت 3 به گمانم.

چند تا نکته :

  • حوالی ساعت 5:30 که میخواستم از در خیابان آزادی دانشگاه بیایم بیرون، چند تا از این اتوبوس بی آرتی ها رد شدند که مردم توشون شعار الله اکبر میگفتند.
  • داخل ابن سینا گه گاه شعارهایی داده میشد که شعارهای خوبی نبود! مثل مرگ بر بسیجی یا دانشجوی سهمیه همینه همینه! شعارهایی که محتوای فحش و توهین داشتند را سعی میکردیم ساکت کنیم که گاهی اوقات موفق میشدیم و گاهی نه.
  • جلوی در اصلی تا آخرین لحظه که من از دانشگاه خارج شدم، ون نیروی انتظامی حضور داشت.
  • موقع خارج شدن، یه عده از بچه ها را دیدیم که گفتند انگار سه نفر از دانشجوها توسط حراست دستگیر شدند و بعد خبری ازشون نیست! در حد شایعه! 
  • مردمی که فیلم و عکس گرفتید! آپلود کنید تا مشخص شود چه کسی دروغ میگوید! صدا و سیمای مثلا اخلاقی و پاک و سالم جمهوری اسلامی یا جماعت سبز.
این بود نوشته ی مغشوش و نامنسجم یک عدد دانشجوی ساده از وقایع امروز دانشگاه شریف! سعی کردم تا آنجا که متوانم دقیق باشم.


دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

ویلون نواز کوچه ی ما

آمده است وسط این کوچه ی تاریک و دارد با ویلون، به چه زیبایی ای، مرا ببوس می زند. حالا هوا هم هر قدر سرد و سرماخوردگی قبلی هنوز هم کامل خوب نشده باشد اما مگر می توان پنجره را باز نکرد و صدای ساز دیوانه اش را مهمان این اتاق نکرد؟

من دوست دارم این مردم را به خدا، مخصوصا هنگام عاشقی و دیوانگی هاشان. مخصوصا وقت ویلون زنی های ناشناسشان در این کوچه های سرد پاییزی...

پی نوشت : گل گلدون من و عقرب زلف کجت و ... آهنگ های بعدی بودند و ماجرا، ادامه دارد همچنان و پنجره، همچنان باز است.

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

ما زندگی مان را میکنیم.

داشتیم زندگی مون را میکردیم. نه که غم نباشه، مشکل نباشه، ظلم و تبعیض هم نباشه. همه این ها بود و داشتیم زندگی مون را میکردیم. داشتیم یاد میگرفتیم که میشود درست کرد، آموخت، اصلاح کرد، خندید، امید داشت و برای تغییر تلاش کرد. داشتیم یاد میگرفتیم که ملتی هستیم هزار رنگ، و رنگ ها را برچسب نجسی و پاکی نزنیم. مذهبی ها و غیرمذهبی ها با هم برویم سفر و دوست باشیم و احترام بگذاریم و زندگی کنیم...

داشتیم زندگی مون را میکردیم. اگرم وضع خراب بود، اگرم زور بود بالاسرمون، اگرم اوضاع دانشگاه ها روز به روز خرابتر می شد، باز دلمون خوش بود که در همین خرابی فراگیر، میتوان کاری کرد، با تلاش میتوان چیزی را عوض کرد. میتوان انتخاب کرد. میتوان امید داشت...

و آن اتفاق افتاد. بحث برد و باخت مسابقه ای مانند انتخابات نیست. قصه این است که روزی رسید که دیدیم قرار نبود انتخاب کنیم. دروغ گفته بودند بهمان. همه ی آن بدی ها و نقص ها و خرابی ها که همیشه بودند و در کنارشان امید و شور به تغییر و اصلاحشان، به ناگاه شدند سایه های همیشگی سرزمین مان. همان ها که میشد با رویای عوض شدنشان در آینده ای مبهم، به خنده ای جوانانه به هیچ انگاشتشان و تحمل کرد و رفت، حال شده بودن مختصات ثابت این خاک، این مردم، این زندگی...

شدیم فراری خیابان های ایرانی که از بچگی امیدهای آینده اش خوانده میشدیم. باتوم و گاز و گلوله ای را دیدیم که از بچگی، آدم بدهای شاه، به مردم خوب و مبارز ارزانی میکردند. خون هایی را دیدیم، کف همین خیابان ها، که در بچگی برایشان به لاله ی در خون خفته میخواندیم. و ما، من، نه برانداز بودم، نه جاسوس، نه دشمن، و نه خیلی چیزهای دیگر. از بچگی، قرار بود امیدهای آینده ی این کشور باشیم...

ریخته اند خانه ی شهاب طباطبایی، شرکت کنندگان مراسم دعای کمیل را گرفته اند. دیگر عجیب نیست البته این جور کارها. همان طور که کلانتری ها از مدیران ساختمان ها تعهد میگرفت کسی بالای پشت بام ها الله اکبر نگوید. همان طور که با زبان روزه، روز قدس، گاز اشک آور خوردیم. برای من دیگر عجیب نیست. از همان اولین زخمی خون آلودی که روز 25 خرداد دیدم، یاد گرفتم که دیگر برایم عجیب نباشد چیزی در کشوری که از بچگی ها، امیدهای آینده اش خوانده میشدیم.

از این نوشته ی مغشوش هم میشود فهمید که حالم خوب نیست اصلا. فقط میخواستم بگویم، که ما، با همه ی آن امیدها و شورهای عجیب غریبی که داشتیم قبل از آن اتفاق، با همه ی این عجایبی که رخ میدهند هر روز، باز هم داریم زندگی مان را میکنیم. هنوز هم داریم یاد میگیریم. هنوز هم، خودمان را امیدهای آینده این کشور میدانیم. و این زندگی کردن، تمام سلاحی است که داریم. یارای مقابله اش را ندارند دشمنان .

.

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

برادر کوچیک کوچیکه

این که داداش کوچیک کوچیکه، آنقدری بزرگ شده است که بیاید و سراغ کتاب جزوکل را بگیرد، نشانه ای است بر اینکه ای آقا! زمان دارد می گذرد واقعا ها.
حالی بردیم البته...

.

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

باران و الله اکبر

ساعت 10، الله اکبرشون را گفته بودند و تمام شده بود همه چیز... باران که گرفت اما، شدید که شد، همان موقع که اس ام اس های مردم میامد که آخ جون چه هوایی و یا ببار ای بارون ببار و... دوباره آمد صدا. و بیشتر شد. شاد و سرخوش از این باران، ساعت 11، دوباره شروع شد الله اکبر گفتن ها. محکم تر از قبل.
لذت ناشی از باران و هوای خوب، همه را کشاند به سمت الله اکبر گفتن. تجربه ی مشترک و این حرفها. زبان گروهی جدیدی پیدا کرده ایم انگار...
و این یعنی، نمیمیریم به راحتی، ما سبزها!

دوشنبه ۳۱ اوت ۲۰۰۹

فرهاد


هفت سال گذشت آقای فرهاد. خدا بیامرزتتون. هنوز هم آنکس بدو رای، خریدارم نیست ...

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش

خون یحیی که بر زمین ریخت، چشمه ای شد جوشان. از جوشیدن باز نایستاد تا زمانی که خون همه ی قاتلان بر زمین ریخته شد...

حرامیانی هستید دین فروش. پست مردمانی شگرف. روزی تمام این خون ها و دردها و ناله ها و نفرین ها، گریبان تان را خواهد گرفت و بد روزگاری خواهد بود برای تان...

و ما، زندگی میکنیم. سخت، در خلا، سرگردان و بهت زده، زندگی میکنیم. روزنه ی امیدمان هر قدر کم نور، زنده می ماند و آیین زندگی را پاس میداریم و هر قدر هم دور، ما، یا که فرزندانمان، یا فرزندان فرزندانمان، روزی سرود آزادی و آزادگی سر میدهیم، بی ترس شما نامردمان.

و تا آن هنگام، سایه ها، به ارغوان ها می گویند :
«...
ارغوان!
بیرق گلگون بهار!
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را،
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان!
شاخه ی همخون جدا مانده ی من»

یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

where is my GOD

شب ها تلفن ها به کار می افتد. همه به هم زنگ میزنیم، که هستی امشب زنده هنوز؟ شماره های تلفن ثابت را رد و بدل میکنیم و...
کسی شماره ی ثابت خدا را داره؟

شنبه ی سیاه

نمیگذاشتند ثانیه ای توقف داشته باشیم. آروم با باتوم تهدید میکردن که برو آقا نایست. گفتم قرار دارم، بدتر نگاه کرد و صدایش را بلند کرد. 16 آذر را از بالا تا پایین و از پایین تا بالا یک دور رفتم که شاید آنجا پیدا کنم بچه ها را. بالا که رسیدم، یکی شون بود. داشت با بغض با پلیس دعوا میکرد که چرا این دونفری که الان گرفتند و تو ماشین نیرو انتظامی گذاشتند را پیاده کردند و بردند توی پیکان سفید بی نام و نشون و اصلا کی اند این صاحبان لباس شخصی پیکان و ... . مامور نیروی انتظامی جای پدرش بود، عرق شرم میریخت و بغضی داشت عجیب که دخترم، برو. فقط برو. دستش را گرفتم و کشاندمش بردم.
میگفت احسان، به خدا آروم آروم بودند. از تو ماشین پلیس درشون آوردن بردن تو پیکان. چیزی نداشتم بگم، دستش را محکمتر کشیدم...

این تازه شروع شنبه ی سیاه بود.

پنجشنبه ۱۲ مارس ۲۰۰۹

شهر شلوغ

صحنه‌های آغازین آژانس شیشه‌ای را به یاد می اوری؟ خیابان‌های شلوغ دم عید و قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد ...

خیابان‌ها، پر از شلوغی دم عید است این روزها ...